تبلیغات
تقدیر یا تدبیر؟
بیا بیا که من این روز ها در سفرم
از انتهای صمیمی کوچه می گذرم
در امتداد افق خط آشنای سکوت
نگفته بودمت از این زمانه بی خبرم

سفر مرا به کجا تا کجا خواهد برد
بخوان سرود رهایی رهاست بال و پرم

به روی بوم شبانه کشیده ام خطی
خطاست بی تو سفر این تلاش بی ثمرم

بگیر دست مرا تا که سبز سبز شود
زمین خشک سکون از ترنم سحرم

ستاره خسته شب بود و آشنای افق
در انتهای سفررفت و برد چشم ترم




یکشنبه 15 اسفند 1389 | نظرات ()

باز كن پنجره را
تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذار از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
كودك چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران توأند....




جمعه 29 بهمن 1389 | نظرات ()
اگر بخواهد وانمود کند که جواب هایش، لحظه ای و بدون نقشه ی قبلی اند، ممکن است کمی شانه اش را بالا بیندازد.وقتی که فرد به حس ویژه ای مانند شادی، تعجب، ترس و... تظاهر می کند، حالت های چهره فقط به اطراف دهان محدود می شود.
از کجا بفهمیم کسی دارد دروغ می گوید؟
آیا دروغ می گوید ؟
ارتباط چشمی کسی که دروغ می گوید، خیلی کم است یا به هیچ وجه وجود ندارد.
حرکت های بدنی، از جمله حرکت های دست، کم می شوند و همین حرکت های محدود هم، خشک و ساختگی به نظر می رسند.
دست و پاها به طور تقریبی به بدن می چسبند و فرد، فضای کمتری را اشغال می کند.
اگر بخواهد وانمود کند که جواب هایش، لحظه ای و بدون نقشه ی قبلی اند، ممکن است کمی شانه اش را بالا بیندازد.
میان حرکت ها و کلمه ها، فاصله می افتد.
سرتکان دادن ها، ساختگی است.
حرکت ها، با پیام کلامی، هم خوانی ندارند.
مدت زمان بروز حرکت های احساسی، طولانی می شود.
وقتی که فرد به حس ویژه ای مانند شادی، تعجب، ترس و... تظاهر می کند، حالت های چهره فقط به اطراف دهان محدود می شود.
حرکت دروغ گو، در جهت دور شدن از کسی است که او را متهم می کند و به احتمال زیاد به سمت در خروجی است.
دروغ گو دوست ندارد رودروی کسی که او را متهم می کند، بایستد و ممکن است سر یا بدنش را به سمت دیگری بچرخاند و از او دور شود.
کسی که دارد دروغ می گوید، به احتمال زیاد قوز می کند؛ احتمال اینکه صاف بایستد و دست هایش کشیده و باز، در دو طرف بدنش قرار بگیرند؛ خیلی ضعیف است.
با انگشت، به طرف مقابل صحبتش اشاره نمی کند.
ممکن است بین خودش و طرف مقابل، یک مانع فیزیکی قرار دهد.
دروغ گو، برای بیان مقصودش از کلمه های «خودتان» استفاده می کند.
آنقدر به دادن اطلاعات اضافی ادامه می دهد تا مطمئن شود که با داستانش حسابی سرتان را کلاه گذاشته است.
در حالی که می گوید به طور کامل متوجه موضوع است، از جواب دادن طفره می رود تا نگذارد شما موقعیتش را زیر سوال ببرید.
دکتر هدایت اکبری
منبع: دیوید لیبرهن
ترجمه ی: اسماعیل حسینی- محبوبه ایران نژاد




جمعه 29 بهمن 1389 | نظرات ()
عشق در انسان اثری مانند مواد مخدر دارد و می تواند در کاهش درد نقش زیادی داشته باشد.
محققان دانشگاه استنفورد اعلام کردند احساسات شدید و عشق زیاد می توانند مانند مسکن های قدرتمند عمل کند. برای مثال زمانی که به انسان ها تصاویر افراد علاقه آن ها نشان داده می شود احساس درد در آن ها بسیار کاهش پیدا می کند. این تصاویر باعث فعال شدن پاسخ احساسی در مغز می شود که با انگیزه و پاداش نیز مرتبط است.
پروفسور شان مکی از دانشگاه استنفورد در کالیفرنیا در این باره گفت: زمانی که انسان ها احساس عشق و علاقه را تجربه می کنند، تغییرات زیادی در روحیه آن ها به وجود می آید که تجربه آن ها از درد را تغییر می دهد. محققان معتقدند فهم شیوه ای که عشق می تواند روی انسان تاثیرگذار باشد راه را برای ساخت متدهای جدید برای کاهش درد هموار می کند.
آرتور آرون یک روانشناسی در دانشگاه نیویورک در این باره گفت: عشق باعث فعال شدن همان قسمت هایی از مغز می شود که در هنگام مصرف داروهای مسکن به کاهش درد منجر می شود. زمانی که شما در مورد فرد مورد علاقه خود صحبت می کنید همان قسمت هایی از مغز شما فعال می شوند که در زمانی که شما یک جایزه بزرگ را می برید و یا مواد مخدر مصرف می کنید شروع به کار می کنند.
محققان برای بررسی اثر عشق روی زندگی انسان تحقیقاتی را روی زوج هایی آغاز کردند که نزدیک به 9 ماه از آشنایی آن ها می گذشت. این مدت فاز اولیه روابط عاشقانه محسوب می شود و معمولا شدت زیادی دارد. در این دوره معمولا انسان ها بسیار پرانرژی و شاد هستند و بسیار در مورد عشق خود فکر می کنند.
در این مطالعه در دست هر کدام از این افراد یک شبیه ساز گرمایی که با کمک کامپیوتر کنترل می شد قرار داده شد که می توانست باعث بروز درد در انسان شود. در مقابل هر کدام از این افراد تصویری از فرد مورد علاقه آن ها قرار داده شد که در حین انجام آزمایش می توانستند به آن نگاه کنند. به نظر می رسد عشق و علاقه باعث تغییر فعالیت قسمت هایی از مغز می شود و باعث می شود احساس درد در طول مسیر نخاعی انسان متوقف شود. درست همین حالت در هنگام استفاده از مواد مخدر در بدن انسان دیده می شود.
دکتر پاول گیلبرت عصب شناس از دانشگاه دربی در این باره به بی بی سی گفت: رابطه بین احساسات و درک و دریافت انسان از درد کاملا واضح و مشخص است. به عنوان یک مثال دیگر می توان به یک بازیکن فوتبال اشاره کرد که از درد شدید رنج می برد اما به خاطر تحریک احساساتش در نواحی خاصی از مغز تمایل دارد به بازی خود ادامه دهد.
البته احساس عشق و علاقه شدید فقط در مراحل اولیه آشنایی اثر بسیار زیادی دارد، اما در مراحل بعدی در طی یک رابطه عشق شدید می تواند به احساساتی مانند آرامش و خوشبختی تبدیل شود که آن ها نیز به نوبه خود در کاهش احساس درد موثر هستند.
به همین دلیل است که انسان های تنها و افسرده معمولا آستانه تحمل درد پایینی دارند و با کوچک ترین ناملایمات روحیه خود را می بازند و یا در مقابل مشکلات مقاومت پایینی از خود نشان می دهند.
مطالعات قبلی نیز نشان داده بود عشق و علاقه در انسان اعتیاد آور است. دانشمندان معتقدند دلیل اصلی دشوار بودن جدایی و شکست عشقی نیز همین عامل است. تحقیقات نشان می دهد افرادی که دچار این حالت می شوند مشابه با اشخاصی هستند که برای ترک اعتیاد تلاش می کنند.
دکتر هلن فیشر از دانشگاه راتگرز که این تحقیقات را انجام داده است در این باره گفت: عشق مانند اعتیاد است. احساس علاقه می تواند مانند یک اعتیاد قدرتمند در بدن انسان شکل بگیرد و به این ترتیب جدایی تاثیرات بسیار مخربی روی ذهن و روان انسان ها دارد.
فیشر و همکارانش مغز 15 داوطلب را که به تازگی دچار شکست عاطفی شده بودند اسکن کردند. این افراد با وجود پایان یافتن زندگی مشترکشان هنوز هم به همسر خود علاقه داشتند. به طور متوسط این افراد دو سال با همسر خود زندگی کرده بودند و تقریبا 2 ماه بود که از او جدا شده بودند.
بررسی ها نشان داد که این افراد 85 درصد از اوقاتی را که در بیداری هستند به همسر خود فکر می کنند و قسمت هایی از مغز آن ها فعال است که با مصرف مواد مخدر فعال می شود. عشق و علاقه تاثیر بسیار بنیادی در انسان دارد و حتی می تواند زندگی یک شخص را به طور کامل متحول کند.


پنجشنبه 14 بهمن 1389 | نظرات ()
پرسیدم از سرشک که سرچشمه ات کجاست؟
نالید و گفت : (سر) ز کجا (چشمه) از کجاست؟
لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هروقت دم ز خنده زدم ، گفت نابجاست

(کارو)



شنبه 2 بهمن 1389 | نظرات ()
یک ساعت تمام ، بدون آنکه حرف بزنم
برویش نگاه کردم
فریاد کشید که : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمیزنی؟
گفتم نشنیدی؟...برو...!

(کارو)




جمعه 1 بهمن 1389 | نظرات ()
بگو قاضی بی انصاف بده رای من محکوم ، پیش از رای این دادگاه
بزن چکش به روی میز بی عدلی و نامردی بزن چکش نشان قدرتت ،
 در زیر عمامه لباس شهرتت را که نامش را ابا گویی
چقدر معصیت کردی که باید زیر این پوشش بپنهانی؟
حکم زبانم را اگر حکم خاموشی نمیدادی چنانت بکردم رسوا که صد ابا و عمامه برویش نباشد هیچ سرپوش
نشانم ده قلمت را همان قلم بی ارزش که جان چون منی انسان به چند قطره جوهرش وصله
در اینجا داد آزادی چنان دادستان بستاند که بر دار این دادت ابد وار شوی خاموش و کس یادت نمی دارد
خدایا این عجب شهریست..! نژاد و قدرت و ثروت شده اند با ارزش
ولیکن...شرف ، مردانگی ، غیرت را جملگی بی ارزش
به شهری که حتی یک مادر به بچه می دهد شیر با منت
بجای آب بابا نان به کودک می دهد درس زندگانی در زیر بار خواری و ذلت
چه انتظاری می داری که این کودک فرداها زند فریاد آزادی
بدو گوید حلالت نیست شیرم اگر گویی دگر باری
اگر قاضی دهد رای عدم ، تو ای مادر نادان به جان من تو مدیونی

(میثم)




جمعه 1 بهمن 1389 | نظرات ()

آتشی افتاده بر روی سرم....سوختم در آتش و خاكسترم

چشم بگشودم سكوتم پر كشید...در میان شعله های بسترم

بسته بودند این قفس را آهنین...پر زدم آتش گرفت بال و پرم

خواستم آبی برین آتش زنم...هیچ آبی نیست جز چشم ترم

از دلم چیزی نمانده یادگار...جز سیاهی های توی دفترم

(امید استیفا)



سه شنبه 28 دی 1389 | نظرات ()
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت،

از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.


با ذکر منبع: http://ratansh.mihanblog.com/




یکشنبه 26 دی 1389 | نظرات ()

کاش میشد قلبها آباد بود کینه وغمها به دست باد بود،

کاش میشد دل فراموشی نداشت نمنم باران هم آغوشی نداشت،

کاش میشد گم شوند این کاشهای زندگی پشت نقاب بندگی،

کاش میشد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند،

کاش میشد آسمان رنگین نبود ردپای قهروکین رنگین نبود،کاش میشد روی خط زندگی! باتو باشم تا نهایت سادگی!




شنبه 18 دی 1389 | نظرات ()
Blog Skin